همسر همسرش از روزهای سیاه زندگی اش می گوید / بهروز را با روسری خفه کردم

اعترافات همسر همسرش

انجمن 24 – چندی پیش گزارشی مبنی بر مرگ یک مرد به پلیس رسید و با حضور جنایتکاران مشخص شد که مرگ این مرد مشکوک است. به همین دلیل تحقیقات اولیه ادامه داشت تا اینکه مشخص شد مرد میانسال شب قبل با خانواده اش درگیر شده است.

وی در بازجویی از همسر این مرد در نهایت به قتل اعتراف کرد و گفت: همسرم من و دخترم را مورد آزار و اذیت قرار می داد به همین دلیل قصد داشتیم با بستن روسری به گردن او را خفه کنیم.

در ادامه گفتگوی جامعه 24 با متهم اصلی و دخترش را می خوانید.

*خودتان را معرفی کنید

– مینا من 41 سالمه.

* چند تا بچه داری؟

– دو دختر 18 و 9 ساله دارم.

* شغل همسرت چه بود؟

– همسرم 56 سال سن داشت و در حال بازنشستگی از خدمات دولتی است.

* رابطه شما با همسرتان چگونه بود؟

– خیلی بد بود، همیشه من را می زد و دست می زد. هر چه از او می خواستیم به زور می کرد و خسیس بود. چند بار سعی کردم جدا شوم اما قبول نکرد و 20 سال است که اینجا مرا کتک می زند.

* چند نفر شرکت کردید؟

“من همیشه کبود بوده ام.” برایم جالب است که همیشه آبی هستم. او به ما گفت افتخار می کنیم.

* چند ساله بودید که ازدواج کردید؟

– من 19 یا 20 ساله بودم. خواستگاری که آمد فکر نمی کردم او مرا بگیرد و فکر می کردم برای خواهرم آمده است. شوهرم 17 سال از من بزرگتر بود.

* شوهرت قبلا ازدواج کرده بود؟

– قبل از من زن دیگری داشت که بعد از 15 سال زندگی مشترک از او جدا شد و با من ازدواج کرد.

* از شب سقوط بگویید؟

– از ساعت 5 عصر به دختر کوچولومون یاد داد. پس از مدتی به نحوه تدریس و عصبانیت او اعتراض کردم که منجر به جنگ ما شد. چند در زد و بعد به آشپزخانه رفت. فکر کردم می‌خواهد آب بخورد، اما وقتی دختر بزرگم متوجه شد، چاقو برداشته بود تا مرا بزند.

* بعد چه اتفاقی افتاد؟

دخترم چاقو را از او گرفت. دعوا تا ساعت 12 شب ادامه داشت. بعد از 20 سال رنج، تصمیم فوری گرفتم و نقشه ام را اجرا کردم. از مرده متنفر بودم


بیشتر بخوانید: قتل با تفنگ


* چرا؟

شوهرم با من کاری کرد که گفتم همه مردها مثل هم هستند پس از مرده متنفرم.

* چگونه کارت را تکمیل کردید؟

زمانی که می خواست بخوابد، روسری را دور گردنش انداختم و آنقدر او را کشیدم که جانش را از دست داد. چند ساعت جسد را بازداشت و سپس به پلیس اطلاع دادم.

* چه شد که همسرش را کشت؟

قرار بود صورتش را باز کنم و با او صحبت کنم که چرا با ما این کار را کرد.» من از مرگ می ترسم

* بعد از قتل چه احساسی داشتید؟

– شوهرم همیشه در میان جمعیت مرا کوچک می کرد، طوری رفتار می کرد که وقتی مردم، خوشحال بودم. من متاسف نیستم و این کار را برای فرزندانم انجام دادم. گاهی می توانم به خودم بگویم چرا این کار را کردی و گرفتار شدم، اما 20 سال است که گرفتارم.

* رفتار پدر با فرزندان چگونه بود؟

– دخترم کلاس پنجم ابتدایی بود و وقتی دخترم خیس شد با چاقو دنبالش رفت. او هر دو دخترم را کتک می زند. از ترس همسرم هشت سال شب نخوابیدم.

-چرا؟

او ما را زندانی می کرد و می خواست از او بخواهیم ما را آزاد کند.

* طلب بخشش نکنی؟

– من نگران دو دخترم هستم، نمی دانم در آینده چه چیزی در انتظار آنهاست، اما از قتل مردی که بیست سال زندگی من و فرزندانم را تباه کرد، پشیمان نیستم.

دیدگاهتان را بنویسید