مصاحبه با آرمند در زندان راجه شهر

مصاحبه با آرمند در زندان راجه شهر

انجمن 24- صبح زود بود، اما خورشید مستقیم و گرم بود. وارد دفتر زندان شدم و مجبور شدم با یک مظنون به قتل صحبت کنم. زندان راجه شهر به عنوان زندانی برای جرایم خشن شناخته می شود، اما مسئولان و کارکنان زندان به اتفاق آرمان می گویند که آرمان پسری بی نظیر، آرام، مودب و بی حد و حصر است. از من می خواهند که با آرمند مصاحبه کنم چون توانسته در زندان مدرک و لیسانس بگیرد و در آن زمان در مقطع فوق لیسانس تحصیل می کرد. گفته می شد که زندانیان نیز او را دوست داشتند و او را نابغه خطاب می کردند.

آرماند را می آورند، با قد بلند جلوی من می رود و روبه روی ما روی صندلی می نشیند و لبخندی محو و معنی دار بر لبانش می نشیند. چیزی که این لبخند را تلخ تر می کند اولین جمله اوست: «حکم قصاص من در دیوان عالی کشور تأیید شد!» و او سکوت می کند، سکوتی که برای دقایقی اتاق را پر می کند و چشمان آرمند را پر از اشک می کند. همان لبخند معنادار ناپدید نمی شود. یک جرعه آب بنوشید. انگار می خواهد بغضش را با این آب قورت دهد.

اعترافات عجیب آرماند

سرش را بلند می کند و می گوید: خب، فکر کنم باید داستانم را برایت تعریف کنم.

دوباره مکث می کند. انگار می خواهد بر خودش مسلط شود و داستانش را شروع کند. انگار همه چیز جلوی چشمانش می گذرد. او گفت: «دو سال قبل از این اتفاق، درست قبل از دستگیری، با دختری به نام غزاله آشنا شدم. روز حادثه غزاله پیش ما آمد و با هم صحبت کردیم و بعد از مدتی غزاله گفت که برای دکتر پوست وقت دارد و باید برود. پدر و مادرم در خانه نبودند و من او را از پله ها تعقیب کردم. پله ها شسته شد، لیز خورد و افتاد. من خیلی ترسیده بودم. مجبورش کردم وارد خونه بشه فکر کردم مرده، شرمنده شدم. نمیدونستم چیکار کنم قلبم تند تند میزد. در آن لحظات پرتنش غزاله را در چمدانم گذاشتم و او را داخل تانک مکانیزه انداختم و این بزرگترین اشتباه من بود. آن موقع من بچه بودم و او خیلی می ترسید. می ترسیدم پدر و مادرم بفهمند غزاله به خانه ما آمده است. (صداش پایین میاد) راستش هیچکس نمیدونست غزاله داره میاد خونه ما.


بیشتر بخوانید: انتقام آرمان عبدالعلی


آه بلندی می کشد. انگار برای حرف زدن نفسش تنگ شده. برای چند ثانیه ادامه می یابد: چند روز پس از ناپدید شدن غزاله، بالاخره به سراغ من آمدند و مرا به اداره اطلاعات بردند. من در آن زمان 17 ساله بودم و به همین دلیل مرا در سلول انفرادی نگه داشتند و اجازه ندادند در کنار متهمان بزرگسال باشم. آن روزها جسدی پیدا نشد، اما همه از من می پرسیدند که چگونه غزاله را کشت؟ دنبال جنازه غزاله می گشتند. اگر غزاله را نکشته بودم و نمی دانستم چه بگویم. بعد از مدتی خسته شدم و اعتراف کردم که جسد غزاله را روی پشت بام خانه مان سوزاندم. اما ماموران به سرعت متوجه شدند که او دروغ می گوید. بعد از مدتی گفتم با تیر افقی به سرش زدم و او را کشتم. اما هیچ زخمی روی نوار افقی وجود نداشت. اون موقع فقط خسته بودم می‌دانستم غزاله را نکشته‌ام، اما چون غزاله پیدا نشد، پرونده من و من اعتراف کردیم که او را به تانک انداخته‌ایم، پرونده من تبدیل به پرونده قتل شد. شش سال از آن روز سیاه می گذرد و من نمی دانم جسد غزاله کجاست، از جنازه اطلاعی ندارم.

آرماند مشت هایش را گره کرد و محکم فشار داد. گفتن کلمات برایش سخت به نظر می رسد و می خواهد خشم و ندامت را به هم پیوند دهد. او گفت: «من اکنون با قصاص مواجه هستم.

انگار چیزی یادش می آید می گوید: بعد از یک سال و نیم زندان بالاخره سند شدم و خانواده ام با قرار وثیقه آزادم کردند. من یک هفته بیرون بودم اما وکیل شاکی از دادگاه خواست تا برای امنیت شاکی و متهم دوباره به زندان بازگردم و به زندان رجاه شهر برگشتم. اکنون حکم قصاص من در دیوان عالی کشور تایید شده است. تنها راه رهایی از زندان و قصاص رضایت اولیای دم است. با این حال، هنوز این احتمال وجود دارد که پرونده من دوباره بررسی شود.

خواندن درس عشق من است

آرمند می گوید: وقتی برای اولین بار به زندان رفتم هنوز تحصیلات پیش دانشگاهی ام تمام نشده بود. سعی می کردم دیپلمم را بگیرم چون نمی دانستم انتقام یعنی چه. با خودم گفتم چند سال دیگر آزاد می شوم و اگر دیپلم نداشته باشم زشت است. وقتی با معاونت فرهنگی زندان مشورت کردم به من گفتند که می توانم در دانشگاه علمی کاربردی ادامه تحصیل بدهم. بنابراین در مقطع لیسانس ثبت نام کردم و در رشته حقوق ادامه تحصیل دادم. من برای کارشناسی ارشد مهندسی پزشکی و طراحی صنعتی در کنکور دانشگاه سراسری اقدام کردم و چون زبانم خوب بود توانستم رتبه کنکور را کسب کنم. من رتبه 753 مهندسی پزشکی و 454 در طراحی صنعتی را کسب کردم. زمانی که در رشته مهندسی پزشکی در دانشگاه تربیت مدرس قبول شدم، این رشته را ادامه دادم. البته مدیر فرهنگی زندان هم خیلی به من کمک کرد. کارکنان دانشگاه به من لطف داشتند و قبول کردند که به صورت پاره وقت درس بخوانند. شاید باورتان نشود اما آقای باقری مدیر گروه من و اساتیدم هوای من را داشتند و دارند. من قبلا دو ترم ارشد را تمام کرده ام و ترم اولم هفدهم است. برای حل مشکلات تحصیلی با معلمانم تلفنی صحبت می کنم. نمرات من از پدر و مادرم گرفته شده و تصمیم دارم در مقطع دکترا شرکت کنم.

منبع: ایندنیوز

دیدگاهتان را بنویسید